|
وب نوشت ابراهیـم رئیسی
|
گل از شاخه تابید خورشید وار
چو آغوش نوروز پیروز بخت
گشوده رخ و بازوان درخت
گل افشانی ارغوان
نوید امید است در باغ جان
که هرگز نماند به جای
زمستان اهریمنی
بهاران فرا میرسد
پرستیدنی
سراسر همه مژده ایمنی
درین صبح فرخنده تابناک
که از زندگی دم زند جان خاک
بیا با دل و جان پاک
همه لحظه ها را به شادی سپار
نوایی هم آهنگ یاران برآر
خوش آمد بهار
مردن من..
جزءِ تعجیلی بود
در
سرعتِ عمر
تو می دانستی؟
***
زیستنِ من..
جزء تاخیری بود
در
تعجیلِ عمر
تو نمی دانستی!
من...
و پائیز...
به روشنائی آفتاب مشکوکیم
به تاریکی شب نیز هم
مردمان بالانشین قریه ی بالای ده
آفتاب را انکار کرده اند
شب را به نورجهل روشن
راستی محله شما حال آئینه ها خوب است؟
من که روشنائی آفتاب این مردمان را شب می پندارم...
شک ندارم...
به آفتاب قسم...
اشارت:
آيا هنوز /اين روشنترين اشارهی روز است /که تاريکی را /به اختيار خود رقم میزند؟ /میگويند صبوری کنيد/فريبِ اين حروفِ ناخوانا /نشخوارِ بیهودهی باد است که میوزد.نميتوان اندیشه ها را در حصر کشت
نميتوان عشق را سر برید
نميتوان آزادى را در زندان خفه کرد
نميتوان رویش ناگزیر جوانه ها را مانع شد
نميتوان...
اشارت:
دلم می گیرد از قفس،از پر پرواز داشتن و پرواز نکردن،از باتنها بودن و تنها ماندن ،از حصر در خانه خودم دلگیرم، از آمدن بهار و بی تو بودن هم دلگیرم ...
چشممان روشن
خودفروشی ایمان نداشتیم
که نوبرش را آدم های خاکستری
به حراج گذاشته اند...
طفلک بچه های مدرسه اندیشه...
اشارت:
تابوی ارزشها شکسته،حرمت ها رخت بر بسته،اندیشه های بیدار در کنجی نشسته،و من دل خسته، آرمان شهرمان چه شده دوستان!؟
دربهارشکفتم بیشتر از یک میلیون ساعت پیش
نزدیکای سی سال شب و روزهائی پیش
به نسیم نامدار نامه نوشتم
به ابر نگاشتم
ازخورشید رخصت خواستم
با گل وریحان و نیلوفر اندیشه ها بافتم
پروانه ها را رهســـپار بزم تازگی ها
روحم غزل خوان و مرغکان آوازخوان
چه شوق ها که شور شد
چه زشت ها که حور شد
چه رستن ها...
چه جستن ها که نداشتم درآن هزار ه اول بودن
اما چه سود،چه زود فسردم به بهانه ای کور
در روزگاری که...
نه نسیم به گلستانِِ دلِ جوانه زده ام پا نهاد
نه ابر بلور شادمانی به من هدیه داد
نه آفتاب دردانه یِ خفته ی انگیزه ی طراوتم را رویاند
نه امید روشنائی با من ماند...
آشتی کنان داشتم با خرابستان دلم اما
نه الطاف گل وریحان تار وپود اندیشه ام را بافتند
نه پروانه های رهســـپار تازگی ها
نه...
(راستی پروانه ها روی گلدانهای گل ِ بهار دختر همسایه پائینی مان
شهدخوران را ه انداخته بودند و کلاغها مدعوین گندم زار هیچستان فـــهم بودند)
مرا راندند به نامهــری
فریادم به جائی نرسید
دستانم به دامن فصل ها هم نرسید
- شاید اندک زمانی توقف می کردند به نفع گلهای ناشکفته من -
غمباد بهار کورم کرد
حتی بهار صدای عاشق شدنم را نفهمید و رفت...
پائیز ماند و من...خاموش وخشک
طوفانی وسرد
داغدار باران
فریب خورده گل و نیلوفر
حسرت خورده پارسال و برجای مانده پیرار سال...
در بهاری که بوی زمستان می داد
پائیز نام گرفتم
پائیز برگ ریز درد خیز
و حال بی قرار زمستان می سرایم شعر رفتن را
با هزارطایفه غم
کم کم
نم نم
با هزار و یک شب ماتم...
اشارت:
1-ساده نوشتم که ساده بپندارند ساده بودنم را..
2-امروز نظاره گر بارش زمستانی کنار بخاری مغازه پدر دل دادم به خودنویس و سپیدی کاغذ و خامی اندیشه ام
3- دیگر به هوای بهار دنبال شادابی نمی گردم پائیز را دوست تر می دارم
4- پائیز نامه ای در دست احداث است با احتیاط قلم بر می دارم...
5- زاده فروردين م بزرگ شده پائيز.. (برای تولدم ننوشتم)
روزگاربدی است...
چوپان با گرگ
پیمان می بندد!
سگ با گلـه
گـرگ گوسفند می چراند
و چه تلخ
سگ را می خنداند
چوپان که دروغگو بود...
سگ و گرگ را نمی دانم!
بی چاره گوسفندان...
اشارت:
مردمانِ ساکت و مردمانِ صبور میفهمند/مردمان ديریست که از رازِ واژگانِ سادهی من
به معنای بعضی آوازها رسيدهاند.
به سرمای زمستانهای قدیـم قسـم
مهــربانی ویکرنگــی
ازآن همـان زمستان بـود
حالا
تابستان واژه ها هم گرممان نمی کند..
اشارت:
ما ديگر نه کتاب و نه کوچه، نه رويا و نه گهواره،هيچ نمیخواهيم،
فقط فهمِ فاصله دشوار است ...
ازجنس خودشان
چقدرخوشحالند.....
...... از وجود شب.....
می گویند آفتاب پرستیم!
ولی دروغ می گویند...
آشفته ام
ازدانسته ای که ندارم و ندانسته ای که دارم
آشفته از بودهای نابوده
از بایست ها وشایست های تارتنیده
ازتکرار دل پریشی
تکراری ملامت بار!
وقتی انگیزه رخت می بندد
زمانی که شوق می میرد
هنگامی که آه ازنهاد شادی برمی آید
اسیرساده لوحِ غم می گردم
چه اسارت تلخی!
آنگاه که پیله ابریشمی غربت
دور تا دوراندیشه ات
چونان سیاهی شب چشمان غریبت را می کاواند
دیدگانت به جستجوی ریسمان رهایی
رهایی ازاسارت خیال
چیزی جزسپیدی نابودگرپیله ابریشمی تنهائیت نمی یابد
و توسرد وخاموش
- خاموشی مرگبار!-
نظاره گرآسمان بی ستاره
وملامت گرچشمان وامانده درظلمت افکار
چه تنهائی غمباری است
وقتی بغض باردارگریه است
و چشمانت خشک...